عبد الله الأنصاري الهروي

33

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم ؟ جز عشق تو بر ملك دلم شاه مباد * وز راز من و تو خلق آگاه مباد كوته نشود عشق توام زين دل ريش * دستم ز سر زلف تو كوتاه مباد الهى ! نسيمى دميد از باغ دوستى ، دل را فدا كرديم . بويى يافتيم از خزينه دوستى ، به پادشاهى بر سر عالم فدا كرديم . برقى تافت از مشرق حقيقت ، آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتى بگذاشتيم . يك نظر كردى ، در آن نظر بسوختيم و بگداختيم . بيفزاى نظرى و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را درياب كه « مىزده را هم به مىدارو و مرهم بود » . الهى ! تو دوستان را به خصمان مىنمايى ، درويشان را به غم و اندوهان مىدهى ، بيمار كنى و خود بيمارستان كنى ، درمانده كنى و خود درمان كنى ، از خاك آدم كنى و با وى چندان احسان كنى ، سعادتش بر سر ديوان كنى و به فردوس او را مهمان كنى ، مجلسش روضه رضوان كنى ، ناخوردن گندم با وى پيمان كنى ، و خوردن آن در علم غيب پنهان كنى ، آنگه او را به زندان كنى ، و سالها گريان كنى ، جبّارى تو كار جبّاران كنى ، خداوندى كار خداوندان كنى ، تو عتاب و جنگ همه با دوستان كنى . گر لابد جان به عشق بايد پرورد * بارى غم عشق چون تويى بايد خورد